جمشید رفت و فریدون هم مرد
سیاوش غریب سر داد و
سهراب...!
اسفندیار که بمیرد
رستم هم رفتنی ست...
.
.
پیر شده ای مرد!
آخر شاهنامه را... بگذار برای من!
جمشید رفت و فریدون هم مرد
سیاوش غریب سر داد و
سهراب...!
اسفندیار که بمیرد
رستم هم رفتنی ست...
.
.
پیر شده ای مرد!
آخر شاهنامه را... بگذار برای من!
عصر ماتم زده ی عاشوراست .... کاری از دست کسی ساخته نیست
از :استاد شمس علیزاده
چه اندوهی در همین یک بیت است.؟!!!!..
در باغ نشسته بود و از جان می گفت
از فلسفه ی بارش باران می گفت
با لهجه ی دلنشین هورامانی
"اسرارِ مگو" را به درختان می گفت

این پست و شعرهاش فقط برای همراهم ، تکیه گاهم ،شریک و عشق زندگی ام !... بله امروز سوم آبان سالروز عروسی ماست.
---------------------------------------
نمی گویم برایم آسمان باش
و یا مانند دریا بیکران باش
حضورت را مگیر از من ، بجز این
دلت هرچه که می خواهد همان باش
بیا تا راز پنهانی بگویم
از آنها که نمی دانی بگویم
بیا تا در هوای چشمهایت
دوبیتی های بارانی بگویم
-----
رفیق روزگار سختی ام باش
عروس حجله و پاتختی ام باش
شبیه خون به رگهایم روان شو
حضور ممتد خوشبختی ام باش
----

عشقت بگذار تکیه گاهم باشد
آغوش تو آخرین پناهم باشد
بگذار در این مسیر کوهستانی
چشمان تو شبچراغ راهم باشد
------------------------------------
سید حاتم نیک یار .... 3 آبان 90
نبسته دل به گندمزار و جاده
بجز بر پای خود تکیه نداده
میان اینهمه نامرد ، تنها
مترسک روی حرفش ایستاده1
نه دل به وعده های باد داده
نه حس داغ گندمزار و جاده
از اندام نحیفش خوب پیداست
" مترسک روی حرفش ایستاده " 1
-----------------------------------
1. این مصراع از دوستم جناب میدری است.
سید حاتم نیک یار --- مهر 1390
سر داده به باد انار عاشق در باغ
از کار گذشته کار عاشق در باغ
"پاییز" نگو...! بگو که رستاخیز است
با اینهمه سربدار عاشق در باغ

جز ما دو سه تا انار عاشق در باغ
کی مانده از آن تبار عاشق در باغ
گفتی که بهار عاشقان پاییز است
دلخونم از این بهار عاشق در باغ
# پاییز باغ انار ... شیخ اشراق , حلاج , عین القضات همدانی و سیاوش را به یادم می آورد.
سید حاتم نیکیار .... مهرماه 90
مولانا !
در شهر کسی نیست ، بیا خلوت کن ما را به حریم خلوتت دعوت کن
نی نامه و مثنوی سرودن بگذار از "شمس" کمی برایمان صحبت کن
حافظ...!
از "شعشعه ی پرتو ذاتت" چه خبر ؟ از "جام می" و "آب حیاتت" چه خبر ؟
"درس سحر" و "ورد شبت" را خواندیم حالا بگو ... از "شاخه نباتت" چه خبر ؟!!!...
این رباعی های داغ و تازه برای حافظ و مولانای عزیز که همه می دونن چقدر دوسش داریم...
سید حاتم نیک یار .... 90/6/12
رباعی (چارانه) ها
1)
کی داشته ای ؟ عاشق زاری چون من
از خویش گذشته بیقراری چون من
بیچاره به آن کسی که دل بسته به تو
آن لحظه که تنهاش گذاری چون من
2)
دور از گل ارغوانی و سرخ و سپید
یک زندگیِ پر از هراس و تردید
فردای شبی که با تو بودم این است
امروز که بی توام به فردا چه امید ؟
3)
ای کاش گلی روی لباست باشم
مدهوش گلاب و عطر یاست باشم
تو دختر گلفروش کاشانی و من
از مشتریان ناشناست باشم
4)
عشقت بگذار تکیه گاهم باشد
آغوش تو آخرین پناهم باشد
بگذار در این مسیر کوهستانی
چشمان تو شبچراغ راهم باشد
آفرین بر وجود طنازت زنده باد آن نگاه غمازت
یک غزل میهمان شعرم شو تا شوم من قصیده پردازت
واژه ها را به شعر دعوت کن با دلت کوک کن سه تارت را
این غزل را برقص تا آخر کوچه را مست کن از آوازت
جز درخت و پرنده و باران لهجه ات را کسی نمی فهمد
تو پری زاده ای و میدانم آدمیزاده نیست همرازت
آفتاب از تو نور می گیرد زندگی با حضور تو مستی
یاس ها ساقدوش موهایت تاکها می فروش شیرازت
در میان تمام گلدانها نازپرورده ای شبیه ات نیست
بی گمان مهربانترین باباست باغبانی که می کشد نازت
مثل رودی که چشمه اش خشکید... آبشاری که رو به ویرانیست
من به پایان رسیده ام اما تو همانی که روز آغازت
عشق بود و خدا جوانی کرد عاشقانه ترانه خوانی کرد
هر چه زیبایی و ظرافت بود جمع شد در وجود طنازت
1)
پرواز دستهای ظریفت را
می بویم
با چشمانی که از شوق سرشارند
می خندی ...
حالا غزل اگر بسرایم ... شکوهمند
حالا اگر ترانه بگویم ... شنیدنیست
حالا هر آنچه لطافت
که هست و نیست
مهمان واژه های روشن این شعر می شود
2)
شعر از نگاه روشنت
آغاز می شود
باران
برای دیدن تو می رسد به خاک
من هم
در امتداد خودم
می رسم به تو
پ ن:
پویا عشق منه عمر منه نفس منه
و امروز (دوم تیرماه ) دوساله می شه
١٧ یا ١٨ سال پیش بود که استاد شهرام ناظری پس از مدتها در مصاحبه ای (که با عنوان " ناظری چرا خاموشی؟" در مجله "طلوع زندگی" چاپ شد) از وضعیت موسیقی در جامعه گله کردند و همانجا حرف پسر ١٠ ساله ایشان (حافظ ناظری) و علاقه اش به موسیقی پیش آمد که با خود زمزمه می کند و می خواند .......
از آن زمان یکی از دلخوشی هایم این بود که روزی صدای "حافظ" را هم بشنوم......
خدارا شکر در ویدیوهای تور آمریکا هم صدایش را شنیدم هم تحریرش را و هم تنظیمش را؛
آهنگهایی که سالها پیش با جوانانی جویای نام ولی دلبسته و دلسوخته ی موسیقی همچون شروین مهاجر ، سیاوش ناظری ، پژهام اخواص و خود حافظ ناظری (در آن سالهای پرباران کنسرت و موسیقی که یادش به خیر... ) در تبریز ، کرمانشاه ، نمک آبرود و جای جای ایران عزیزمان در دستگاه ویرانگر " نوا " اجرا و سالها بعد در قالب آلبوم وزین و شیدایی " شور رومی " به دوستداران هنر ارائه شد؛ حال شماری از این آهنگ ها با تنظیم تازه تر و با نوازندگی سحر انگیز بزرگانی چون Paul Neubauer ، fred sherry و خود حافظ با همراهی سازهای کوبه ای بازآفرینی شده و با چهره ای دیگر در کنار ساخته های تازه تر حافظ بر روی صحنه می رود.
حافظ در این اجراها در کنار نوازندگی و به نوعی رهبری گروه ، گاه در تحریر و آواز نیز پدر بزرگوارش را همراهی می کند که اوج آنرا می توان در بخشهایی از قطعه ای دید که اینگونه آغاز می شود "شاد آمدم شاد آمدم..." و به اینجا می رسد "بالا روم بالا روم ..." جایی که که هماهنگی ملودی و شعر ، تلاطم موسیقی و اجرایِ دو صدایی کم نظیر استاد شهرام ناظری با همراهی صدای تازه حافظ اثری از گونه ای دیگر ارائه داده و بی درنگ شنونده را با خود به دنیایی دیگر می برد.
استاد راهی خوبی را به حافظ نشان داد و ”به جای اینکه در کنسرتها ایشانرا همراهی کند و با خودش بخواند” او به یادگیری آکادمیک " آهنگسازی و تنظیم" تشویق و شرایط این کار را برایش فراهم نمود.
باید به این نکته توجه داشت که در این شرایط و در این زمان مقایسه حافظ با پدر بزرگوارش کاری درست نیست و ظلم است به هر دوی این ایشان ،
حافظ در توضیح اینکه در جایی گفته بود نمیخواهد «شهرام ناظری دوم» بشود می گوید: " به هر حال کسی که میخواهد این دنیای جدید را در موسیقی سنتی کشف و تجربه کند باید موسیقی سنتی را به خوبی بشناسد و اینطور نیست که بتوان بدون شناخت وارد این عرصه شد. چیزی که من این روزها از ایران زیاد میشنوم این است که در ایران افرادی هستند که به نام موسیقی سنتی معاصر هر چیزی را به خورد مردم میدهند. من در خانوادهای در ایران بزرگ شدم که در آن پدرم تنها کسی بود که به شیوه خودش آواز خواند و نه به شیوه هیچ کس دیگری. در من هم این طرز فکر رسوخ کرده است و دلم نمیخواهد که شبیه به کسی باشم. شهرام ناظری وجود دارد و من نمیخواهم شهرام ناظری فرعی باشم چون جامعه اصلش را میخواهد چرا باید به قلابیاش راضی شود. من میخواهم حافظ ناظری باشم." (خبر آنلاین)

سالها پیش پدر او را غربت فرستاد که خودش باشد... و حافظ در آمریکا شاهنامه فردوسی را موضوع پایان نامهاش قرار داد.
استاد راهی خوبی را به حافظ نشان داد و ”به جای اینکه در کنسرتها ایشانرا همراهی کند و با خودش بخواند” او به یادگیری آکادمیک " آهنگسازی و تنظیم" تشویق و شرایط این کار را برایش فراهم نمود، حال می بینیم قدرت و لطافت آهنگهایی که حافظ می سازد بر توان صدایش می چربد، این نوید بسیار خوبیست که در آینده با خواننده ای توانا روبرو خواهیم بود... که آهنگسازی آکادمیک و به شدت پویاست ... حافظ با حنجره ای که از نسلی هنرمند به ارث برده تکنیک ها را تجربه می کند و به موسیقی دیگر ملل سرک می کشد، اما باید فرصت داد تا بار معنوی پدر و شکوه ایل و تبارش نیز بر محمل صدایش بنشیند و آنگاه ...
این فرصت برای او بسیار است... پدر آنروزها امروز را می دید و حالا آینده ی دور را برای او می خواهد.
( لینک دانلود موسیقی ها در سایت هم آواز ، این ها از جمله آواهایی است که توصیه می کنم حتمن بشنوید)
اگر موفق به دیدن یا حتی شنیدن این آهنگ ها شدید حتمن احساس خود را درباره تلفیق موسیقی و شعر در قطعه "شاد آمدم شاد آمدم..." بویژه آنجا که دم می گیرند "من مرغ لاهوتی بدم ... دیدی که ناسوتی شدم " یا آنجا که می خوانند "بالا روم...بالاروم... " برایم بنویسید، بگویید ویلن سل "فرد شری" در تکنوازی "آغاز" شما را تا کجا می برد ، تارهای ساز "پائول نیوباوِر" ریشه های قلب کی را می لرزاند و مهمتر از همه حال خود بگویید هنگامی که گروه نوازیِ بی کلامی را می شنوید که پیشتر با نام "به یاد ایوان مداین" می شناختیم و اکنون نام "دگردیسی هاMetamorphoses " بر آن نقش می بندد،
بگویید با این قطعه تا کجا رفتید، چه دیدید، چه شنیدید؟...
نغمه های هنرمندان جوانی چون "حافظ ناظری" را با گوش جان می شنوم ... و برای دیگر عزیزان هم از این دست خواهم نوشت تا روزی درختانی سرسبز و پر پرنده شوند.
-------------------------------------------------------------------------------
پ ن:
١- درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خوابند....دکتر شفیعی کدکنی
٢- برای آشنایی بیشتر با حافظ ناظری می توانید به تارنگار دوست گرانقدرم جناب آقای محمد جواد صحافی هم بروید.
٣- به زودی با شعری تازه به روز می شوم:
"مرگ انتهای راه نبود و بعید نیست... از خون هر غزل غزلی تازه پا شود"
(١)
پنجه
ناخن
سیم
پرده پرده
چوب مرده
جان می گیرد
جان می بخشد
جان می گیرم
برمی خیزم
می رقصم
می خوانم...
نم نم باران می بارد ...
(٢)
تنهای تنهایم
حالا در رویایم
خرمن خرمن
آواهایم می پوسد
سازم لال می شود
دستم چوب
می سوزم
بی دود ..... بی خاکستر
برای کسی که می آید
شبی که رفتی وگشتم ز دیدنت نومید
صفا و صلح و سلامت از این جهان کوچید
زمینِ تب زده ناگه به دامِ شب افتاد
و سیل ظلم و سیاهی از آسمان بارید
چه روزهای قشنگی که بی شما شب شد
چه باغهای بزرگی که ناگهان خشکید
چه کاخهای عظیمی که بی تو بر پا شد
چه برجهای بلندی که با ستم روئید
شکسته پشت و خمیده زنی تو را می خواند
غروب روز سه شنبه به سایه آن بید
و دست تب زده اش را که از دعا تر بود
به شوق دیدن رویت به چهره می مالید
غریب و خسته و زخمی ز تیغ نامردان
شبی شکسته سرودم که بی تو ای خورشید
اگر چه شام تباهی گرفته عالم را
ولی ز صبح ظهورت نگشته ام نومید
بسوی این همه بیداد وسوی این همه ظلم
بیا که منتظرم من سوار اسب سپید
پ.ن: بی مناسبت ندیدیم اینبار با این غزل از سال ٧۶ به روز شوم .
"مریم حاتمی" را ندیده بودم... ولی سابقه آشنایی ام با امیر محمدی به سال ٧٣ و مسابقات شعر و داستان دانش آموزی بر می گردد.
او را ندیده بودم... ولی نامش برای من نشان شعرهای پر عاطفه ایست که در روزنامه ها خوانده ام...
گفتی صبور باش چه جوری پسر عمو؟
دیگر بس است عشق و صبوری پسر عمو
جان خودت به خاطره ها اکتفا نکن
دق می کنم از این همه دوری پسر عمو
گفتی به من لجوجی و مغرور و خیره سر
وقتی ندارمت چه غروری پسر عمو
یعنی ندیده ای که مرا آب کرده اند
این گریه های هر شبه، کوری پسر عمو!
حالا تمام پنجره ها مال تو..... فقط
بر من ببخش روزن نوری پسر عمو
من با تمام دل به خدا دوست دارمت
اما چقدر فاصله؟ دوری پسر عمو
اه...... باز هم که من همه اش حرف می زنم
تو از خودت بگو چه جوری پسر عمو؟
حق با تو است من بدم و خیره سر هنوز
اما تو باز هم چه صبوری پسر عمو
"مریم حاتمی" را ندیده بودم اما خبر خیلی تلخ بود!
پ ن : شاعر محترم سرکار خانم دکتر پریا کشفی چند غزل از زنده یاد حاتمی رو در پادکست سرایه ١۴ دکلمه کردند سر بزنید.
کنار آرامگاه خواجه به نیت همه عزیزانی که آرزو داشتند آنجا باشند دیوانش را گشودم... این غزل آمد:
ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل ببریدهاند بر قد سروت قبای ناز
آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست چون عود گو بر آتش سودا به سوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی بی شمع عارض تو دلم را بود گداز
صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش بشکست عهد چون در میخانه دید باز
از طعنه رقیب نگردد عیار من چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل کز طواف کعبه رویت وقوف یافت از شوق آن حریم ندارد سر حجاز
هر دم به خون دیده چه حاجت وضو که نیست بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز
خدمت خواجوی کرمانی هم رسیدم:
پیش صاحبنظران ملک سلیمان باد است بلکه آنست سلیمان که ز ملک آزاد است
و
سعدی
رفتی و نمی شوی فراموش می آیی و می روم من از هوش
ای خواجه برو به هرچه داری یاری بخر و به هیچ مفروش
...
در تخت جمشید و نقش رستم بغضم سنگی شد سنگی که سالهاست به دوش می کشم
١- انجمن ادبی "شعر فردا"
"آبی که برآسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است"
هوشنگ ابتهاج...سایه
دو ماه پیش به دعوت دوست عزیزم "پیمان سلیمانی" به انجمن ادبی " شعر فردا " رفتم ، غافلگیر شدم!!.. دوست عزیزتر از جانم "منوچهر قاسمی" را پس از پنج سال دوری و تشنگی آنجا یافتم...
وپس از مدتها پابند یک انجمن شعر شدم تلاش می کنم سه شنبه ها خود را به نشستهای این انجمن برسانم.
نشستهای انجمن ادبی " شعر فردا " به کوشش شماری از دوستان همیشه و هنوز پیمان سلیمانی ، رضا اربعین ، محمد ویسی و... روزهای سه شنبه هر هفته ساعت 16 تا 18 در مجتمع فرهنگی شهید آوینی واقع در میدان شهید گمنام کرمانشاه برگزار می شود.
٢- "پادکست سرایه"
"بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار فکری به حال خویش کن این روزگار نیست"
عماد خراسانی
اگر هوس خواندن وشنیدن شعرهای ناب دارید به "پادکست سرایه" سر بزنید و مهمان لحظه های شاعرانه دیگران باشید.
٣- "روح تکانی" در نمایشگاه کتاب
بسیاری از دوستان شاعر با کتابهای تازه خود در نمایشگاه کتاب حضور دارند و نمایشگاه امسال را می توان "جشنواره واژه ها" نامید ، امیدوارم چاپ کتاب برهمه این دوستان همایون باشد.
دوست عزیز و نام آشنای خودم "فرهاد صفریان" این پست وبلاگش را به فهرست این کتابها اختصاص داده، برای آگاهی بیشتر یا معرفی کتاب خودتان به "روح تکانی" بروید.
۴- " پیاده روح" و "یک ساحل پر از شعر"
ماهی دو بار پیاده روی در " پیاده روح" دوست شاعری چون اصغر عظیمی مهر برای سلامتی خوب است و آبتنی در دوبیتی های "یک ساحل پر از شعر" دوست نادیده ام حسین میدری روح شما را شاداب خواهد کرد.
5- "خیال خیس"
وبلاگ "خیال خیس" را حتمن ببینید، شعرهای این وبلاگ هم خواندن دارد ... اگر ممکن شد هر شعر را حداقل دو بار بخوانید!!!
"این روزها
تمام جاده ها
از تونلهایی میگذرند
که در باور هیچ علفی
نمی گنجد..."
6- شهرام ناظری، چاووش 8 و " یوسف من.."
اگر زمان و فضایی مناسب برای گریه دارید این بند را بخوانید وگرنه فراموش کنید یا بگذارید برای وقت خودش!
باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیر ما را بوی پیراهن گرفت
چاووش 8 را بیابید و قطعه آوازی " یوسف من.." ( ای برادرها خبر چون می برید) را بشنوید ، عجب سوگ سرودی می خواند شهرام!

این آهنگ از ساخته های سی سال پیش استاد محمد رضا لطفی روی شعری از استاد هوشنگ ابتهاج (سایه) است و حالی عجیب بر آن حکمفرماست حالی که گروه و آهنگساز را به جنون کشانده و بی درنگ مخاطب را هم با خود همراه می کند.
ویژگیهای اختصاصی صدا و طرز آوازی استاد شهرام ناظری (از جمله گریزهای لطیف و آگاهانه در کنار تعهد منحصر به فرد ایشان در بیان حال شعر) را در می توان در جای جای این کار حس کرد...
ای دریغا نازک آرای تنش بوی خون میآید از پیراهنش
ای برادرها! خبر چون میبرید؟ این سفر آن گرگ یوسف را درید!
یوسف من! پس چه شد پیراهنت؟ بر چه خاکی ریخت خون روشنت
بر زمین سرد، خون گرم تو ریخت آن گرگ و نبودش شرم تو
تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه میجوشد شب و روز از دلم...
(با سپاس از دوست عزیز و یار دبستانیم "دکتر کوقه" که بسیار مشتاق دیدارش هستم، سری آلبوم های چاووش در سایت "هم آواز" به نشانی زیر قابل دانلود است:http://www.hamavaz.com/article7536.html )
غزلی برای دختران و زنان سربلند سرزمین مادریم
وقت تحویل سال نزدیک است ، سفره ات را بگستران بانو
هفت سین را بچین و روشن کن شمع ها را به گردش از هر سو
حرفِ سیر و سماق و سنجد نیست هفت سین بی گمان زنی کُرد است
دختری از تبار کوهستان سرو قد، سبزه رو، سیه گیسو
یادگار اصالت این خاک، بازتاب شکوه کوهستان
دختری از تبار مادری ام از غزالان مست دالاهو
دختری که هزار و یک شاعر با خیالش ترانه می گویند
دختری که هزار و یک نقاش از نگاهش گرفته اند الگو
طرح پیراهنش مَریوانی با کمرچین و شال و فَقیانه
سُخمه اش را فشرده بر سینه با دو سنجاق دو گل شب بو
چون ستاره از آسمان بهار سکه ها از کلاهش آویزان
ابروانش دو ماه یکروزه چشمهایش دو کهکشان جادو
دستها را کمی حنا بسته سُرمه سوده نگاه مستش را سَروَنَش را به شیوه ی کلهُر کج نهاده رها از آن گیسو
تازه تر از شکوفه ی بادام مثل باران صبح فروردین
سبزه ی زندگی به یک دستش دست دیگر نهاده بر پهلو
می خرامد به ناز و می آید گله ی آهوان به دنبالش
سَلتِه بر دوش و گُل وَنی در باد از بلندای دلکش شاهو
روحِ موسیقی درختان را می توان در کلام او حس کرد
می وزد از بهار پیرهنش عطر گلهای وحشیِ خودرو
دختری که الهه ی شعر است نام او شاه بیت هر غزلم
ماپَری میدیا رُژین چیمن ، شازنان دلنیا کژال آهو
.............
قصرشیرینِ شاعرانه ی من پر شده از هوای آمدنش
بوی نارنج کال می آید از کدامین جهت ؟ کدامین سو؟
وقت تحویل سال نزدیک است لحظه ها منتظرنمی مانند
سَروَن و سُخمه را مهیا کن سفره ات را بگستران بانو
بوی نارنج کال می آید عطر خوب عروس کوهستان
یاد کن از نیای مادریت هفت سین را بچین برای او

١- " کلهُر " : یکی از ایلهای بزرگ کُرد
٢- " شاهو " و " دالاهو " : دو رشته کوه سربلند و رازآمیز
٣- " سَلته " ، " سُخمه " ، " سَرون " ، " گُل وَنی " ، " کمرچین " ، " شال " ، " فَقیانه " متعلقات پوشش زیبای زنان کُرد
۴- " قصرشیرین " : زادگاهم ، شهر عشق و نارنج و لیمو و خاطرات کودکیم زیر آوار توپ و خمپاره
۵- تابلوهای "دختر کُرد" اثر استاد زرنگار نقاش چیره دست زنده یاد " استاد عباس کاتوزیان " ، آثار این بزرگوار بسیار شگفت آور است.
من دوباره به حرف می آیم
بغض هایم ترانه خواهد شد
شعرهایم برای کولی ها
خانه و آشیانه خواهد شد
"با بهاری که می رسد از راه" ١
رستخیزی دوباره خواهم داشت
جای جای ترانه هایم را
باد بذر پرنده خواهد کاشت
قطره قطره ستاره می بارد
آسمان می چکد به دامانم
کشتزاری بزرگ خواهم شد
تا دوباره غزل برویانم
ناگهان با تناسخی شیرین
شعر در من حلول خواهد کرد
و غزل های تا ابد جاری
بر کلامم نزول خواهد کرد
هر غزل عاشقانه ای شیوا
که به یادت همیشه خواهد ماند
هر دوبیتی پرنده ای زیبا
که برایت ترانه خواهد خواند
من دوباره به حرف می آیم
حرفهایم ترانه خواهد شد
تک تک بیت های این دفتر
قصه ای عاشقانه خواهد شد
پ.ن:
١- دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که می رسد از راه
یا نیازی که رنگ می گیرد در تن شاخه های خشک و سیاه( فروغ فرخزاد)
گرچه ما راه خود جدا کردیم با بهاری که می رسد از راه،
باز از سبزه و بنفشه بگو گرچه از سوز دی شدند سیاه ( سیمین بهبهانی )
با بهاری که می رسد از راه سبز شو، تازه شو، بهاری شو
مثل یک شاخه گل، جوانه بزن مثل یک چشمه سار، جاری شو ( محمدجواد محبت)

کاست "عشق داند " بی گمان یکی از نقاط اوج موسیقی ایرانیست که هیچگاه گرد کهنگی نمی گیرد ، روایتی بی نظیر از یکی از غزل های حافظ بزرگ با صدای استاد شجریان و تار استاد لطفی .
"عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند
لاف عشق و گله از یار... بسی لاف دروغ عشقبازان چنین مستحق هجرانند"
هماهنگی شعر و ساز و آواز این اجرا ... طنین تار ... قدرت صدا... بیان معنی... و.....دنیایست برای خود و فرصتی بیشتر می خواهد.
در این اجرا استاد لطفی یک قطعه تکنوازی 10 دقیقه ای دارد که به نظرم دیگرکسی را یارای کشیدن این کمان نیست ...
طنین تار چنان صلابتی دارد که ناگاه میخکوب می شوی ... مسحور می شوی ...
تنها تار نیست گویی همه سازها با او دم گرفته اند و هزاران پرنده بر سیمهایش آواز می خوانند ......
استاد تار منحصر به فردش را چنان کوک کرده که انگار
می خواهد زمین و زمان را به هم ریزد ...
هنوز غرق حیرتی که نت های زیر و بم از چپ و راست بر سرت آوار می شود .... می پاشی از هم و پنبه وار حلاجی می شوی .....
" مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند"
و این تازه آغاز ر اه است.
پ.ن:
١- اجرای سال ۵٩ که سال٧۶ از سوی شرکت دل آواز منتشر شد .